نگر بر روزگار به دیده اعتبار

نگر بر روزگار به دیده اعتبار

چو خواهی ای نگار نباشی دل فگار

خوان بر بهاری از کرم ترانه ای

برکن زبن و بیخ سلطه دل ای دانا

در را به باغ شادیها بگشا گرد غم بده به طوفانها

تا رسی تو به فرداها فارغ از تیرگی ها

بیا تا به دورانها کنیم عهد و پیمانها

بود شادی جانها تو را جمله فرمانها

شعر از : ؟

آهنگ شعر فوق را با صدای زنده یاد بسطامی از اینجا دانلود ( پیوند 1 ، پیوند 2 ) کنید

/ 5 نظر / 58 بازدید
نب

شاعر دکتر وحید موحد

ذلیل و بیچاره تر از من نیست در کوی تو خمیده شد پشت من از غم چون ابروی تو گرفته هرکس زلب لعل تو کام دل خود نشد روا کام من ز تو وای وای بر دل من به مجلس بیگانگان نوشی باده ناب به هر کجا می روی با هر کس مست و خراب خبر نداری زحال خود با مردم که چه سان کند بس آزار و ستم وای وای بر دل من کسی چو من قدر تو را کی داند صنما به راه عشق تو دهم جان و دل به فدا بیا بنه رسم ستم به یک سو دلبر من شوی پشیمان به خدا وای وای بر دل من نگر بر روزگار به دیده اعتبار چو خواهی ای نگار نباشی دل فگار خوان به هر بهاری از کرم ترانه ای برکن زبن، بیخ سوته دلی ای دانا در را به باغ شادیها بگشا گرد غم بده به طوفانها تا رسی تو به فرداها فارغ از تیرگی ها بیا تا به دورانها کنیم عهد و پیمانها بود شادی جانها تو را جمله فرمانها

سینا

این متن شعری که گذاشتید پر از غلط و اشتباهه

پر از اشتباه