بیخود شده

بیخود شده‌ام  جانا بیخودتر از این خواهم 

با چشم تو می گویم این مست و چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم

در خدمتت افتاده، بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

 با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن

چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم

مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان

زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم

از عالم و از آدم ، از اول و از خاتم

از عمر جهان و جان ، شمس الحق دین خواهم

____________________________________

آهنگ شعر فوق را با صىدای استاد محمدرضا لطفی دانلود ( پیوند1 ، پیوند 2 ) کنید

/ 1 نظر / 119 بازدید
صبا

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است ... پشت سر نیست فضایی زنده ...پشت سر خستگی تاریخ است پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد لب دریا برویم