خمارم من ، خمارم من ، خمارم
من از لولی وشان می گسارم
خراب آواره ای مجنون تبارم
که جز مستی به سر اندیشه ای دیگر ندارم
که جادویی بجز ساقی نمی آید به کارم
بی قرارم سر ز مستی می پرستی بر ندارم
بیا ساقی بده جامی خمارم من
که شب ها در هوس در انتظارم من
چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد
گه گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد
من و تو آشنای سالهای مشترک بودیم
من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم
کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد...
بارها من گفته بودم ترک "جام و مِی" کنم ... ؛
گفته بودم ترک مِی ، اما نگفتم کی کنم
بده می می که تا می جان دهد ما را
بده می می که می فرمان دهد ما را
بپوشان پرده از ظاهر که می حرمان دهد ما را
به ساقی تازه کن پیمان که وی ایمان دهد ما را
بیا ساقی بیا بنشین کنارم
هُمایم من هم آواز هَزارم
بیا و بوسه ای بر لب گزارم
شعر از :همای
آهنگ شعر فوق را با صدای همایاز اینجا دانلود ( پیوند 1 ، پیوند 2 ) کنید